أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
139
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
ابيض كه از تكرج شود يكى باشد و ايل مىشود بامر طبيعى و بعد ازين مذكورات مؤثر در لون شعر بلدان بود و اهويه كه تاثير در شعر دارد پس بايد كه رعايت بلد و هوا كنند در امر شعر و توقع نكنند از زنجى شقرت شعر او را تا استدلال بدان كنند بر اعتدال مزاج زنجى كه او بر ضد مزاج صقلابى بود و از صقلابى توقع سواد شعر نبايد داشت تا استدلال به آن بسخونت مزاج او كنند كه آن بحسب آن مزاج بود و همچنين اسنان را تاثير بود در امر شعر همچنانكه شبان را شعر جنوبيين بود و صبيان را حال شماليين بود و كحول را حكم متوسطين بود و بسيارى موى در صبى دلالت مىكند بر استحاله مزاج او بجانب سوداويه وقتى كه بكبر برسند و در شيخ دلالت مىكند بر آنكه در حال سوداوى بود اما جنس چهارم از دلالت دلالت لون بدن بود لون بدن اگر سفيد بود دلالت كند بر عدم دم و بر كمى خون يا برودت خون و سردى مزاج از جهت آنكه اگر بر حرارت مىبودى و يا خلطى صفراوى هرآئينه رنگ روى زرد مىشدى و اگر لون وجه سرخ بود دليل بود بر بسيارى خون با خون مرارى و گاهى دلالت مىكند بر كثرت حرارت و زردى روى و شقره رنگ دلالت مىكند بر بسيارى حرارت و ليكن اصفر از لون دليل است بر آنكه زياده بود بر مراريت خون و شقرت دال است بر دم با دم مرارى و گاهى زردروى دلالت مىكند بر قلت خون اگر زيادتى صفرا نبود همچنانكه در ابدان ناقهين و لون كمد دلالت مىكند بر شدت برودت و قلت خون و جمود دم با سوداويتى و تغير لون جلد با دم دليل حرارت باشد و لون بادنجانى دليل برودت باشد و يبس و گاهى تابع بود سوداوى صرف را وجعى را دلالت بود بر برودت گندمگون شود صرف باز رطوبت و بس و گاهى بر سوداويه هم دارد فى الجمله از جهت آنكه بياضى باشد بادنى خضرتى پس بياض تابع بود لون بلغم را يا مزاج رطوبت و خضرت تابع بود خون جامد را وقتى كه مائل شده باشد بسوداويه فى الجمله كه بلغمى با آن مخلوط شده باشد و آن را سبز كرده باشد و لون ماجى دلالت مىكند بر برودت بلغمى كه بان مراريتى باشد اندك مراريتى در اغلب اوقات و تغير لون نيز مىباشد گاهى بتغير حال كند پس اگر كبد ضعيف بود لون مائل شود بصفرت و بياض و همچنين لون متغير مىشود بتغير حال سپرز بزردى و سياهى و چنين لون را لون مطحول گويند همچنانكه زرد و سفيد را مكبودا خوانند و در علت بواسير لون مائل بود بسبزى و زردى و اين استدلال بالوان دائمى نمىباشد بلكه مختلف مىباشد گاهى گاهى موافق و اكثر آن باشد كه موافق باشد و گاهى دائمى باشد و گاهى اولى باشد و اما استدلال بالوان لسان بر عروق بر مزاج عروق ساكنه و ضاربه كه در بدن باشند اقوى بود از الوان ديگر اعضا و همچنين استدلال بالوان عين بر حال دماغ اقوى بود از الوان اعضاى ديگر و بسيار وقت بود كه عارض شود در يك مرض اختلاف لون دو عضو مثل آنكه لون زبان سفيد بود و لون وجه سياه شود در يك مرض مثل يرقان كه عارض مىشود از براى شدت حرارتى كه در مراره بود و از ان حرقه حادث شود و لون بسياهى مائل گردد اما جنس پنجم از دلائل مزاج هيئت اعضا پس بدانكه اگر مزاج گرم بود تابع مزاج گرم مىشود از هيئت بنيه اعضا فراخى سينه و بزرگى دست و پا و اتمام در مقدار بىآنكه در ان صغرى و ضيقى باشد و همچنين بود در عروق كه فراخى رگها و عظم نبض و عظم عضله و قرب آن عضله از جهت آنكه افاعيل تشويه و جمع هيئات تركيبيه و اما برودت را فعل بر ضد اين افاعيل بود از جهت آنكه قواى طبيعى از برودت ضعيف مىشوند و احوال طبيعى را از برودت نقصان پديد مىشود و باتمام نمىرسد و اما خلقت و مزاج يابس تابع او مىشود و خشكى و ظهور مفاصل و ظهور غضاريف و حنجره و انف و استواى بينى جنس ششم از دلائل مزاج سرعت بطوء انفعال اعضا بود از كيفيات بدانكه هر عضوى كه از كيفيتى مثل حرارت و برودت يا رطوبت يا يبوست زود منفعل شود دليل بود آن سرعت انفعال آن عضو از ان كيفيت بدانكه اين كيفيت بر ان عضو غالب بود چنان كه اگر چيزى گرم خورد يا بان نزديكى كند و از ان متاثر شود و گرم شود دليل بود بر آنكه مزاج آن عضو گرم بود و اگر از ملاقات سردى سرد شود دليل بود بر آنكه مزاج آن عضو سرد بود و همچنين بود حال در ترى و خشكى و اگر كسى گويد كه هيچ چيز از مثل خود منفعل نمىشود پس چگونه بود كه مزاج گرم از گرمى و مزاج سرد از سردى متاثر نمىشود و حال آنكه بائستى كه امر برعكس مىبودى جواب چنين گفتهاند كه اگر دو چيز در يك كيفيت از يك جنس متاثر نمىشود اما درين صورت كه وارد از غير جنس ما يرد عليه بود مزاج عضو بود و وارد دواى باشد يا غذاى يا حلواى كه از جنس ديگر بود و غريب بود به نسبت